تاریخ: 1394/04/05
یک داستان جالب
انتشار : 1394/04/05

داشتم از یکی از خیابون های مرکز شهرمون رد میشدم
دیدم دختر خانومی یه ساپورت پوشیده با یه مانتوی نخی خیلی خیلی راحتی
که همه وجناتش پیدا بود من که یه خانوم بودم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم.....
آخه خیلی جلب توجه میکرد رفتم جلو و با احترام بهش سلام دادم و روز بخیر گفتم.......
منو دید گفت... ها!!......... چیه لابد اومدی بگی که این چه وضعشه؟........
مگه وکیل وصی مردمی؟........
ولی من بهش گفتم که نه باهات کاری ندارم خواستم بپرسم که ساپورت خوشکلی داری
خیلی خوش رنگه بهت هم خیلی میاد از کجا گرفتی؟..............
کم مونده بود شاخ در بیاره.......با صدای آرومی گفت
واقعا...ببخش فکر کردم که شما هم مثل بعضی ها میخواهی گیر بدی..........
گفتم که نه کاری باهات ندارم لباس خوشگلی داری
ولی لباس خوشگل رو باید جاهای خوشگل پوشید
حیف نیست این لباسهای خوشگل رو برای هر کسی نشون بدی
اونهایی که دندون برای من و شما تیز کردن؟!!!...
دیدم سرش رو انداخت پائین گفت:عوضش میکنم
پیش خودم گفتم لابد از خونه تا اینجا که میگفت مسافت زیادی داره حتما پیاده اومده..........
برای خود نمایی بوده یا؟......چند نفر تا اینجا مزاحمش شدن؟
در هر صورت، با هم دیگه سوار آژانس شدیم و رفتیم سر کوچه شون پیاده شد....
پیاده شدنی بهم گفت که خیلی ماهی......
چند بار دیگه بعد اون قضیه دیدمش،این دفعه مانتوی خوبی پوشیده بود
ولی میتونه بهتر هم بشه..
با خودم گفتم که اگه باهاش بد برخورد میکردم آیا اون لباس زشت رو عوض میکرد.......؟
خدا رو شکر به ارزش حجابی که برام دادی ...




http://www.cloob.com/c/dehliz/119421142



نظرات:
بازدید ها: 0
نظرات

پست نظرات
نام:


ایمیل:


عنوان:


نام سایت:


نظرات:

كد:







 
 

 
End Cod mouse By doostqurani.i
 

تصویر ثابت