تاریخ: 1394/04/02
یک داستان زیبا
انتشار : 1394/04/02



تـوی محـوطه دانشـگاه ...
بـاد خیـلی شدیدی میـوزیـد ! 
طـوری که مجـبور بودی چـادرت را محـکم دور خـودت بپیـچی
تا مـبادا بـاد چـادر از سـرت بگـیرد ...
به وسـط محـوطه رسـیده بودیـم ...
شـدت بـاد ، گـرد و خـاک آنقـدر زیـاد بـود 
که ناخـودآگـاه چشـمهایمـان را بسـتیم !
و وسـط محـوطه ایسـتادیـم
در همـین شـلوغی ...
بـاد چـادر دخـتری را از سـرش برداشـت !
و چـند مـتر آن طـرفـتر پرتـاب کـرد ...
کـل محـوطه پر شـد از صـدای خنـده هـای ...
پسـرانی که چـادر دخـتر را مسـخره میـکردنـد ... 
بیـچاره آن دخـتر اشـک چشـمش را پـاک کـرد 
و خواسـت به طـرف چـادرش بـرود ...
که از بیـن جمـع پسـری آرام چـادر دخـتر را بـرداشت ...
تمـیز کـرد و بـه طـرف دخـترک آمـد !
لحـن صـدایـش هنـوز در خـاطـرم هست
آرام گفـت:
خـواهـرم تبـریک میـگم سـلاح بزرگـی همراهـتان هسـت ...!
از خـنده های پسـران اینـجا ناراحـت نبـاش
اینـها رسـم مَـــرد بـودن را نمـیداننـد
سپـس پسـرک لبخـندی زد و ادامـه داد:
دلگـیر مـباش خـواهـرم ، چـادرت را محـکم تـر بگـیر ...
و نتـرس ...
بگـذار گـرگهـا هـر چقـدر میـخواهنـد زوزه بکشـند.
و مـن چقـدر آن لحـظه احسـاس سرخـوشی کـردم
وقتـی که دانسـتم هنـوز هـم هسـتند ...
انسـان هایـی کـه بـوی " مَـــرد " مـیدهنـد ...♥





http://www.cloob.com/sky.girls



نظرات:
بازدید ها: 0
نظرات

پست نظرات
نام:


ایمیل:


عنوان:


نام سایت:


نظرات:

كد:







 
 

 
End Cod mouse By doostqurani.i
 

تصویر ثابت