قرار

قرار


بلوز تمیزوقشنگی تنش بود.جلوی آینه ایستاده بود وبا وسواس موهایش را

شانه می کرد.گفتم <مزاحم شدم.جایی می خوای بری...؟>

گفت <جایی که نه اما...>حرفش را نصفه گذاشت.موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.

همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم,

نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام.بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی

فضا را پر کرد.<یادته!این عطررو خودت برای تولدم خریدی...>

وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.

گفت<کجا؟من که جایی نمی خوام برم,فقط ساعت 12/5 قرار دارم...>

بعد به ساعتش نگاهی انداخت.ساعت12/5 بود.سجاده نماز را پهن می کرد تازه فهمیدم

با چه کسی قرار دارد... .

امام علی(ع):بهترین لباس,لباسی است که تورا از خدا به خود مشغول نسازد.

(چهل حدیث از حجاب).






http://mp313.ir/view/public_1253915.html

گروه: داستان

تاریخ: 1394/7/5

 

-------------------------------

SHBlog.Ir - © 1394